تبليغاتX
پاک ترین عشق برای تو

باران عشق بازی خدا

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 22:51 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

دروغ زنان به مردان!

زندگي روزمره ممكن است اتفاقاتي رخ دهد و يا شرايطي پيش آيد كه مجبور به گفتن دروغ مصـلحتي شـويم. زنان معمولا" سعي ميكنند با توسل به دروغهاي ظريف و بي ضرر برخي موقيعتها را به سود خود تغيير دهند.در اين بخش به 10 دروغ رايج زنان اشاره مي كنيم:
 

دروغ شماره 10
من تو رو همين جوري که هستي دوستت دارم

آيا واقعا" تصور مي کنيـد که او دوست ندارد هيچ تغـيـيـري در شمـا بـوجـود بـيايد؟ هيچ تغييري؟ ممکن است همسرتان خواستار تغییرات زیادی در شـما باشـد مگـر ايـنکه در ماه عسل بسر ببريد چون در اين زمان شما يک مرد کامل براي همسرتان هستيد. دير يا زود او متوجه اشتباه خود خواهد شد.


دروغ شماره 9
من عاشق رفت و آمد و معاشرت با دوستان تو هستم

گذشه از اينکه دوستان شما تا چه اندازه جالب مي باشند، هـمـسرتـان علاقه اي به حضور مداوم آنها در کنار شما ندارد. اگرچه ممکن است در روزهاي اول بروز ندهد ولي بالاخره صبرش تمام شده و شما را از اين کار منع خواهد کرد.


دروغ شماره 8
جم و جور کردن خونه را دوست دارم

اين هم از آن دروغ هايي است که همسر شما ممکن است در اوايل ارتـباط شـما بيان کند. اينکه "دوست دارم ظرفهاي نشسته را بشويم"، "لبـاسـهاي کثيف تو را شسته و اتو کنم"، ديري نخواهد انجاميد که اين دروغ او نير برملا خـواهـد شد و از شـما خــواهد خواست که نوبتی ظرفها را بشویید و زحمت جوربهایتان را خودتان بکشید.


دروغ شماره 7
من عاشق خانواده تو هستم

اگر مرد خوش اقبـالي باشيـد همـسرتان ممـکن اسـت دروغ نـگـويد که دوست دارد با خانواده شما رفت و آمد کند. اگرچه شايد او از آنها شما متنفر باشد ولي براي اينکه احساسات شما جريحه دار نشود راستش را نخواهد گفت. براي اينـکه عـلاقه واقـعي هسمرتان را نسبت به خانواده خود بفهميد کافي است به او بگوييد که مادرتان بـراي فردا شما را به نهار دعوت کرده و به عکس العمل هـمـسرتان توجـه کنيـد: اگر تمامـي عضلات صورتـش سـفت شـد و با يـک لبـخـند زوري زيـر لب و آرام گفت "خيلي خوبه" آنوقت نتيجه بگيريد که او کشته مرده خانواده تان نيست.


دروغ شماره 6
من عاشق ورزش هستم

اين هم از آن دروغـهاي روزهـاي اول زندگي است. او براي ايـنکـه نـشان دهـد با زنهاي ديگر متفاوت است و اينکه داراي علايق مشترک با شما ميباشد پا به پاي شما جلوي تلويزيون مي نشيند و تا دير وقت فوتبال تماشـا مي کنـد ولي بعد از گذشـت چـند ماه شکايتها شروع شده و متاسفانه ديگر نـخـواهيد تـوانسـت با خـيال راحـت بـه تماشاي فوتبال بنشينيد.


دروغ شماره 5
از اينکه مي گويي چاق هستم اصلا دلخور نمي شوم

فرقي نمي کند که شما چه مي گويـيد، در هر صورت او عـصبـاني مـي شود. اگر بگوييد که خيلي زيبا است متهم میشوید به دروغگویی چرا که او فکر می کند گفته شما صرفا برای آرام کردن او و نرنجیدن بـخاطر چربــیهای اضـافه اش اســت. از طـرف ديگر اگر اضافه وزنش را گوشزد کنيد قطعا" يک دعواي حسابي در اتاق نشيمن شما رخ خواهد داد.


دروغ شماره 4
حق با تو است

خيلي وقتها بحث و جدال شما با همسرتان با اين جمله او تمام مي شود: "باشه حق با تو ست، تو خيلي بهتر از من مي فهمي". همسر شما فقط براي بريدن صداي شما اين جمله را مي گويد در حاليکه هنوز اعتقاد دارد که حق با اوست و کسي که اشتباه مي کند شما هستيد و پيش خودش ميگويد: " بالاخره مي فهمه که اشتباه مي کنه" و سپس به دنبال دليلي براي توجيه حرفش خواهد گشت.


دروغ شماره 3
برايم مهم نيست که به زنهاي ديگر نگاه کني

اگرچه ممکن است همسرتان براي ايـنـکه وانـمود کند که زن خونسـرد و روشـن فکري است اين دروغ را بشـمـا بـگويد اما او دوست ندارد که شما حتي به يک ماکت زن مو قرمز پشت ويترين مغازه نگاه کنيـد. او مـي خـواهـد که نگاه شـما فقط به او باشد و نه ديگري. بنابر اين اگر او به شما گفت که مهم نيست و اذيت نميشود هيچگاه چشمان خود را بيش از اندازه به اطراف منحرف نکنيد چون در غيـر اينـصورت بايد منتـظر ضـربات محکم به سر و صورتتان باشيد!


دروغ شماره 2
پول براي من هيچ اهميتي ندارد

پول اهميت ندارد، ولي مقدارش چرا! هر چند ممـکـن اسـت درسـت نبـاشـد که بگوييم همه زنها موجودي حساب بانکي همسرشان برايشان مهم است ولي اکثر آنها دوست دارند که از لحاظ اقتصادي در يک حد متـعادل و رفاه نسبي قرار داشته و داراي استقلال مالي باشند.


دروغ شماره 1
نگران نباش عزيزم، اين براي همه پيش مياد

اکثر مردان در مرحله اي از زندگيشان موقتا" دچار ناتواني جـنـسي مي شـوند و اکثر زنان نيز از اين موضوع مطـلع هـسـتند. با اين حال اين مـساله بـدان مـعنا نيست که همسر شما شاکي و دلـخور نمي شود. اين دروغ يـکـي از چـنـديـن دروغ جنـسـي ميباشد که زنان بـراي جريـحه دار نشدن احساسات همـسرشان بـه آنـها مـي گويند، دروغهايي که خوشبختانه مضر نيستند. در نـهايت حتـي اگر شـما براي همسرتان يک شريک جنسـي ايـده آل نـباشـيد، هـمسرتـان از بين همه مردان شما را انتخاب کرده بدون اينکه خـوب يا بد بودن آميزش برايش فرقي داشته باشد.

حال که با دروغهاي احتمالي همسرتان آشنا شديد مي توانيد خودتان را آماده کنيد. خبر خوب اينکه آنچه که تا بحال دروغ ناميده شد فقط پيچاندن هاي ظريفي ميباشند که نه تنها مضر نيستند، بـلکه براي تجديد روحيه و تحکيم زندگي شما مفيد خواهند بود. دروغهاي مشابهي نيز میگويـنـد کـه دانـسـتـن آنـها خالي از لطف نيست.

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 0:8 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

انتخاب زیباترین زندانی در زندان زنان

هر ساله مراسم انتخاب زیباترین زندانی در زندان زنان Good Shepard واقع در بوگوتا (پایتخت کلمبیا) برگزار می شود و طی این مراسم زیباترین دختر زندانی در کلمبیا انتخاب می شود. امسال نیز این مراسم برگزار شد و دوشیزه Yuri Uribe به عنوان زیباترین زندانی انتخاب شد. او به جرم خمل مواد مخدر به تحمل ۵ سال حبس محکوم شده است. زندان Good Shepard بزرگترین زندان زنان در کلمبیا می باشد.

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 0:7 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

عشق

هرزمان که عشق اشارتی به شما کرد درپی او بشتابید

هرچند راه او سخت و نا هموار باشد...

 

عشق نه مالک است نه مملوک

زیرا عشق برای عشق کافیست...

                                           ...؟!

خاطرت هست که از خاطر من بی خبری؟

به خدا

خوب تر از خوب تر از خوب تری...

 

قسمت

پرنده ای را که دوستش داری آزادش کن

اگربه سویت باز گشت او هم تو را دوست دارد

اما اگر بازنگشت

بدان قسمت تو نبوده...

 

زندگی بدون عشق=مرگ

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 1:37 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

تا حالا از قله هاي اطراف شهر ، شهرتو ديدي ؟؟؟

چند وقت پيش با دوستام رفته بودم كوه از اون بالا داشتيم

شهرو نگاه مي كرديم

مي دوني چي ديدم ؟

همين برج هايي كه ما آدمها همين الان توش زندگي ميكنيم رو ؟
وقتي از اون بالا شهر رو نگاه ميكني چه سكوتي همه جا رو فرا گرفته

يكي از برج ها رو نشون دوستم دادم گفتم نگاش كن اندازه يه سنگ ريزه هستن

نه؟

خندش گرفته بود از حرفم

به قول مامانم ميگه اگه توي يه ماجرا يا يه چيزي باشي فكر ميكني خيلي بزرگه

وقتي از دور نگاش ميكني مي بيني خيلي كوچيكتر از اوني بوده كه فكرش رو هم بتوني بكني

وقتي از نزديك هر كدوم از اين برج ها رو مي بيني فكر ميكني سرت گيج ميره انقدر بلنده

ولي از اونجايي كه من ميديدم خيلي كوچيك بود

راستي خونه ما كه سه طبقه است از اونجا فكر كنم يه مولكول شده بود

ولي اين موضوع واقعيت داره من خودم اگه يه مشكلي برام پيش بياد

خيلي بزرگش ميكنم

ولي مثلا مامانم يا بابام خيلي راحت با يه حرف حلش ميكنن

نه واسه اين كه بزرگ هستن فقط واسه اين كه بيرون اون ماجرا هستن و موضوع رو كوچيك مي بينن

من ميگم ما آدم ها اگه توي يه موضوع هستيم خودمون رو يه لحظه رها كنيم

بيايم بيرون ماجرا از بيرون نگاهش كنيم خيلي راحت می تونیم اون مشکل رو حل کنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 0:50 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

سخنان بهترین مرد تاریخ ایران

دکتر علی شریعتی

www.haboot.blogfa.com

علی سربداری برادرم ، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای یاد آورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن های غارت و خواب برجان و تن خویش رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و... به مثابه یک «امت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد. علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. هنوز نسل جوان – که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزه آسای خویش را در خلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد. در چنین یأس و با چنین مایه های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است. قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن «روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا شده بود، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع می شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می نامند، بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را – به هر دلیل – بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق. و اما ... برادر! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از «بچه ها» احساس حقارت می کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشبده است که هرگز بدان نمی ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت. آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود. اینک، من همه این ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن. فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است. بغض هزار ها درد، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 22:17 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

عطر بهار...

به عشق تو سوگند می خورم آری

که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری

چقدر خسته و بی روح و زرد می گذرند

به پیش چشم من این روزهای تکراری

ببین چگونه زمین گیر گشته ام بی تو

ز بس که می ورزد از هر طرف گرفتاری

اسیر تیره شب بی پناهی و دردم

بدون تو منم و این کویر بیزاری

بیا مرا به نسیم تبسمی دریاب

تویی که از گل و عطر بهار سرشاری

تمام باغ دلم پر شکوفه خواهد شد

اگر که سبز نگاهت مرا کند یادی

تو شاه بیت غزل های ناب من هستی

به واژه واژه شعرم شکوفه می باری

و صادقانه بگویم قسم به چشمانت

هنوز هم به امید تو زنده ام آری

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 21:32 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

چشم چشم دو ابرو

نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم

نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش

دو دست باز به آغوش

بیا بگیر قلبمو

یادم تورا فراموش

چوب چوب به گردن

جایی نری تو بی من

دق میکنم میمیرم

اگر تو دور شی از من

دست دست دوتا پا

یاد تو مونده اینجا

یاد میاد میگفتی

بی تو نمیرم هیچ جا!

چشم چشم دو ابرو

دو ابروی کمونی

چشم چشم دو ابرو

دو چشم آسمونی

چشم چشم دو ابرو

چشمای خیس هر شب

من تو یه فریاد

اسم تو عمری بر لب

دست دست دوتا دست

دودست عاشقونه

دو دست پاک و پر مهر

دو حس صادقاته

پا پا دوتا پا

دو پای سخت همراه

همراهی قرص و محکم

حتی تا خونه ی ما

قلب قلب دوتا قلب

دوقلب قفل درهم

دو قلب مست و عاشق

عشقی فرا از عالم

جسم جسم دو تا جسم

دو جسم اما با یک روح

یه روح آسمونی

بلند چو قله ی کوه

عشق عشق چه زیباست

الهی جون بگیره

هر کسی سد عشق شد

دعا کنیم بمیره !

+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 19:22 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

این جدید ترین نوشته ای که دارم

نمیدونم من که داشتم دیونه میشدم تا تموم شد ولی خوب....

 

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 19:47 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

نمیدانم این چه دردیست نمی شود دوستت نداشت و تمامش می کنم

 

همه چیز را جز عشق !

 

 دعا کن یک روز بر عکس این را بنویسم ولی برای آن روز نیامده مرا ببخش

 

امید اردیبهشت من چند روز تو و یک عمر من خلاصه می گذرد!

 

امیدوارم به تو خوش و بر من پر از تحمل و صبوری بگذرد

 

کوتاه باشد بر عکس شب یلدا

 

یادت بماند تمام آسمان من خلاصه در دو چشم توست !مراقبشان باش عزیزم

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 17:13 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

اقاقیا درخت نور و عطر است با گل برگهای سبز و با گل های سفید اقاقیا را همه دوست دارند در بهار گل های سفید ان انسان را مدهوش می کند عطر دل انگیز ان از دور دست ها به مشام می رسد و اشنای همیشگی است .اقاقیا دختر طبیعت است دختری با پستانهای برامده و سفید و می شود زندگی را در او یافت . زندگی و شادی ونور و دوستی را و من شادی را دوست دارم .


Home
Email
Night Skin