هیچ چیزی نمی تونه جای دوست داشتن رو بگیره
همه ما می تونیم چندین جواب مختلف به این سوال بدیم
چرا خداوند عشق رو افرید.؟
بنظرمن عشق رو آفرید تا بهمون بفهمونه:
اگه مغروری مجبوری یه روز غرورتو بشکونی .
اگه تنهایی یه روزی از تنهای درمی یای.
اگه خیلی ادعامون می شه مجبوریم یه روزی خاکی بشیم
اگه خیلی خودمونو تو جامعه آنلاین می دونیم یه روزی مجبوریم ساده بشیم
واقعان چرا خدا قلب رو معبدگاه معشوق قرار داده؟
چرامثلان معده،روده،مغز،کلیه هاوحتی جاهای دیگه بدن جای قلب رو نگرفتن؟
بنظرمن عشق آفریده شد تا آدماهم دیگه رو دوست داشته باشن
چون اگه عشق نبود مطمئنان همه باهم دشمن بودن. سایه همو باتیر می زدن.
اگه یه روزی علاقه شدید قلبی به یه نفر پیداکنی مطمئنم حتمان گذرت به درخونه خداهم می افته.
اونجاس که خدامیگه دیدی توهرچه قدرم نیرومند باشی روی زمین بازم گذرت به درخونه من می افته.مجبوری در بزنی
تامن در رحمتم رو به روی تو باز کنم.
اگه خیلی قوی باشی...مثه رضا زاده یاحتی بروسلی مجبوری یه روزی اون قلبتو بایه بارانداز(فن کشتی) به خاک بزنی...!
به امید اینکه هیچ کس عشق رو با هـــوس اشتباه نگیره..!
نوشته شده توسط: میلاد-دفترچهل برگ

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد من و ببخش 

بيشتر مردم زندگي را پيكار مي انگارند. اما زندگي پيكار نيست ، بازي است .
آنچه آدمي بكارد همان را درو خواهد كرد. يعني هر آنچه از آدمي در سخن يا عمل آشكار شود
يا بروز كند به خود او باز خواهد گشت؛ و هر چه بدهد باز خواهد گرفت.
اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد. و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد
كند،از او انتقاد خواهد شد. اگر دروغ بگويد به او دروغ خواهند گفت. و اگر تقلب كند به او
حقه خواهند زد. همچنين به ما آموخته اند كه قوهتخيل در بازي زندگي نقشي عمده دارد.
هر آنچه آدمي در خيال خود تصوير كند- دير يا زود- در زندگيش نمايان مي شود.
مردي را ميشناسم كه از مرضي معين كه بسيار نادر بود مي ترسيد. اما آن قدر به آن مرض
انديشيد و درباره اش مطالعه كرد كه آن بيماري آشكارا بدنش را فراگرفت و مرد. در واقع،
قرباني خيالپردازي خود شد.
براي پيروزي در بازي زندگي بايد نيروي خيالمان را آموزش دهيم. كسي كه به قوه تخيل خود
آموخته باشد كه تنها نيكي را تصوير كند و ببيند، خواهد توانست به همه مرادهاي به حق دلش-
خواه سلامت و خواه ثروت و خواه محبت و خواه دوستي و خواه بيان كامل نفس، و يا هر آرمان
بزرگ ديگر- برسد.
تخيل را قيچي ذهن خوانده اند. اين قيچي شبانه روز در حال بريدن تصاوير است.
ذهن سه بخش دارد: نيمه هوشيار، هشيار و هشياري برتر.
ذهن نيمه هوشيار ، چون بخار يا برق، قدرت مطلق است و بدون مسيرو جهت.
هر فرماني به آن بدهند همان را انجام مي دهد؛ و توان فهم و استنباط ندارد.
هر آنچه آدمي عميقا احساس يا به روشني مجسم كند بر ذهن نيمه هوشياراثر مي گذاردو موبه مو
در صحنه زندگي ظاهر مي شود.
كتاب چهاراثراز فلورانس اسكاول شين

جايي هست كه جز تو هيچ كس نمي تواند آن را پر كند. كاري هست كه جز تو هيچ كس قادر به انجامش نيست.
مانیتور تو که میدونی چقدر دوسش دارم
چه شب های صورتم رو با اشک چشمام میشورم
چه شب های که انقدر به فکر میرم که یادم میره بخوابم
تا به خودم میام ساعت شش صبح شده باید برم بیمارستان
مانیتورمیدونم میاد این جا تا وبلاگ رو نگاه کنه پس همین جا میگم که خیلی دوست دارم
مانیتور میدونی چقدر دوسش دارم
فقط دوتا آره دوتا !!!!
چون که ما دوتایم یکی بخاطر خودش یکی هم به خاطر خودم......
مانیتور عاشق شدم
عاشق بهترین کسی که ........
فقط همین که خیلی دوست دارم
مانتیور راستی قرار همین دیگرو ببینیم.......
شب تولد پدر بود
همه چيز مثل هرشب حالت رو به هم مي زد
نگاه خشم آلود مادر به پدر
صداي محكم بسته شدن در اتاق برادرم
و من كه از ترس نمي تونستم هديه ام رو به پدر بدم
اما جرات بخرج دادم ميخواستم جو رو عوض كنم هديه ام رو به پدر تعارف زدم
اونهم با عصبانيت همراه با خنده از دستم كشيد و كاغذ كادوي زيباي اونرو پاره كرد
جعبه كه باز شد پدر توي چشماش خون جمع شد .و تا مي تونست با مشت و لگد خوارم كرد
نه اون شب و نه هيچ وقت ديگه هيچ كس نفهميد كه چرا من جعبه ي خالي رو به پدر دادم
چون هيچ كس ازم نپرسيد تا بهش بگم اون جعبه خالي نبود
من اون جعبه رو با بوسه و عشق پر كرده بودم و هيچ كس اين رو نديد
چون نميخواست ببينه !!
داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كند مادر تو،با من جنگ
هركجا بيندم ، از دور كند
چهره پر چين و جبين پرآژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازك من تير خدنگ
از در خانه مرا طرد كند
همچو سنگ از دهن قلامسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده است
شهد دركام من و توست شرنگ
نشوم يكدل و يكرنگ تو را
تا نسازي دل او از خون رنگ
گر تو خواهي به وصالم برسي
بايد اين ساعت بي خوف و درنگ
روي و سينه ي تنگش بدري
دل برون آري از آن سينه ي تنگ
گرم و خونين به منش باز آري
تا برد ز آيينه ي قلبم زنگ
عاشق بيخرد ، ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ
حرمت مادري از ياد ببرد
مست از آن باده و ديوانه ز بنگ
رفت و مادر را بيا فكند به خاك
سينه بدريد و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوقه نمود
د ل مادر بكفش چون نا رنگ
از قضا خورد ، دم در به زمين
و اندكي رنجه شد او را آرنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن دل آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خون
آيد آهسته برون اين آهنگ
آه دست پسرم يافت خراش
واي پاي پسرم خورد به سنگ
دلم خیلی واست تنگ شده
خیلی دوست دارم بیبینمت ولی.........
دلم از این همه فاصله گرفته . از این همه اشک که به خاطر دوریم
از تو میریزم خسته نشدم ولی از
اینکه نباید به کسی بگم که چقدر دوستت دارم ناراحتم.
همیشه میگفتم این عشق چی میتونه باشه که من به خاطرش غرورم رو
زیر پا بزارم اما حالا دارم با چشمای خودم میبینم که زیر پای تو نشستم
انقدر به تو محتاج شدم که نفس هام اسم تو شده
تازه باید مواظب باشم که بلند هم اسمتو نگم .درسته گفتی من همیشه
به یادت هستم درسته گفتی که منو دوست داری ولی من یه خواهش
میکنم نه نگو. کمکم کن این فاصله ها رو زود تر از بین ببرم
زنده باش
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورقِ به گل نشستهای ست زندگی؟
در اين خرابِ ريخته
که رنگِ عاقبت ازو گريخته
به بن رسيده راهِ بستهایست زندگی!
چه سهمناک بود سيلِ حادثه
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در کبودِ درههای آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد ميروی؟
چه ابرِ تيرهای گرفته سينهی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دلِ تو وا نمیشود
تو از هزارههایِ دور آمدی
درين درازنایِ خون فشان
به هر قدم نشانِ نقشِ پایِ توست
درين درشتناکِ ديولاخ
ز هر طرف طنينِ گامهای ره گشای توست
بلند و پستِ اين گشاده دامگاهِ ننگ و نام
به خون نوشته نامهی وفای توست
به گوشِ بيستون هنوز
صدایِ تيشههای توست
چه تازيانهها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق
که استوار ماند در هجومِ هر گزند
نگاه کن
هنوز آن بلندِ دور
آن سپيده آن شکوفه زارِ انفجارِ نور
کهربای آرزوست
سپيدهای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سِزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيبِ راه و باز
رو نهی بدان راز
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگينهی شکستهای ست
که سروِ راست هم درو شکسته می نمايدت
چنان نشسته کوه در کمينِ درههایِ اين غروبِ تنگ
که راه بسته مینمايدت
زمانِ بی کرانه را
تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج
به پای او دمی ست اين درنگِ درد و رنج
به سانِ رود
که در نشيبِ دره سر به سنگ میزند
رونده باش
اميدِ هيچ معجزی ز مرده نيست
زنده باش