تبليغاتX
پاک ترین عشق برای تو

عزیزترینم ای کاش میامدی تا دیگر تنها نبودم

ای کاش میامدی تا دیگر انتظار امدنت را نمیکشیدم

ای کاش میامدی تا تن خسته ام را در اغوش گیری

ای کاش میامدی و من را با خود میبردی جایی که فقط من باشم و تو باشی و عشق و امید

ای کاش میامدی تا اشکهایم را با دستان لطیفت از روی گونه هایم پاک کنی

ای کاش میامدی تا به اندازه بی نهایت چهره زیبایت را تماشا میکردم

ای کاش میامدی تا ببینی که از دوریت خورد شده ام

ای کاش میامدی تا یک بار دیگر صدای مهربانت را .

..زلالی چشمانت را و گرمی دستان پاکت را که هیچگاه تجربه نکردم ...با تمام وجود حس کنم

بهترینم ..

 

 

 

..ای کاش میامدی و میگفتی که چند بهار

 دیگر باید منتظر بمانم تا بیایی

 

ای کاش میامدی تا بتو میگفتم

که عشق امدنی است نه اموختنی

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 21:26 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

کاش می گفتی چیست

انچه از چشم تو تا

       عمق وجودم جاریست

                                          تا تو نگاهم می کنی کار من آه کردن است

                                           ای به خدای چشم تو

                                             این چه نگاه کردن است

کاش اینقدر که به خدا می گفتیم

     مشکل بزرگی داریم به مشکل

        می گفتیم خدای بزرگی داریم

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 21:25 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

سلام بهترين من...

کسی آمد که قلبم از آن او بود...آره..

خب پس عشق من دوستت دارم.هميشه گلم...هميشه...چرا فکر می کنی عاشقت نيستم؟جدا اگه اين دلتنگی ها،اين التماسها،اين خنده ها که برای توئه عشق نيست پس عشق چيه؟اگه وقتی ميای دلم می تپه،اين انتظارهای من برای تو عشق نيست پس چيه؟اگه بی خوابی ها،معاشقه ها،گريه ها عشق نيست پس چيه؟ديگه چه جوری بگم عاشقتم؟

اينقدر خاطره انگيزه که دلم می خواد ساکت باشم و فقط حرفاتو از ذهنم عبور بدم...همين!

فيزيک نخوندم عشق من.چه اهميتی داره؟فقط تو مهمی...تو...تويی که نازنينمی...

ساعت 2 هستش گلم.من برم بخوابم...فردا ادامه می دم...جونمی..عمرمی...بوس بوس عشقم...شبت به خير

خب چند روزی گذشته و ....منم دلم گاهی گرفته شايد...

نمی دونم.هضمش سخته...نمی خوام اذيتت کنم.نمی خوام باری روی دوشت باشم...

پروانه ی من،پروانه ی من   بی تو چه کنم؟.....آوای تو شد،هم نغمه ی من

ای لاله ی من،بردی دل من...

گله ای در کار است      آره...گله ای...گله ای...ما به عقب بر نمی گرديم.اما ببين من رفتارمو اصلاح کردم و حالا تويی که....به خودم می گم که ای کاش چشمونم تو رو نمی ديد...شايد به قول سايه خوبيش اينه که حداقل معمولی باهم حرف می زنيم...


 

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 21:24 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

امروز بعد از روزها!

  قاصدک از تو خبری برایم آورد...!

چگونه می خواهم شوق خبر سلامتیت را پنهان کنم؟

امروز دوباره به یاد تو نقشی از غروب کشیدم...

عکس نازنینت را درآغوش کشیدم...وبادونه دونه اشک های پرپرشده ام و بایک دنیاعشق خیالت را آبیاری کردم...!

امروز بعد از روزها!

دوباره عطر خاطراتت به مشامم خورد...طنین صدایت به گوشم رسیدونفس نفس مهرابنیت نوازشم داد...!

امروز فقط خبر سلامتیت راشنیدم

اما امروز...آری امروز...من دوباره زنده شدم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 19:7 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 
با این که هنوز نمیدانم کجایی اما هر لحظه بیشتر جای خالیت را احساس میکنم...!

با این که هنوز نمیدانم که هستی اما میدانم هستی...!

نمی آیی ببینی مرا که چگونه هر لحظه برگ هایم به خزان روزگار می پیوندد؟

من غمگینم...! به دنبال آرامشم و میدانم تو آن را برایم به ارمغان خواهی آورد...اما نمی گویی دیر بیایی پژمرده خواهم شد؟

می بینی بی وفایی روزگار هر روز بیشتر به من ثابت میشود...و هر چه بیشتر از آن دلخور میشوم وجود آرام و بی دغدغه ی تورا بیشتر احساس میکنم...!

اما بگذار زود تر این انتظار کشنده به پایان برسد!

کوچک تو دیگر آنقدر بالهایش شکسته که دیگر هوای پر زدن را نکند...!

آنقدر از چوب بی وفایی های این روز گار تازیانه خورده است که دیگر هوس شیطنت های بچه گانه اش به سرش نزند...!

آنقدر تنبیه شده که دیگر می خواهد دستان تو را برای آرامش زخم هایش در آغوش کشد...!

اگر می خواهی آخرین برگ مانده به روی شاخه های تکیده ی قلبم را ببینی...

زود تر بیا که می سوزم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 19:6 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

خیلی وقته حرمت عشق بین ما دو تا شکسته

خیلی وقته قلب خستم دل به هیچکسی نبسته

خیلی وقته که هنوزم عاشق نگات می مونم

خیلی وقته که می دونم بی تو هرگز نمی تونم

این روزا که خاطراتم رنگ پر رنگی گرفته

دست سرنوشت دوباره تو رو از دلم گرفته

نمی تونم که بخونم دیگه حتی نفسی نیست

دیگه حتی واسه موندن واسه من بهونه ای نیست

این روزا که روزگارم خنده از لبام می چینه

دو تا چشمای زمونه قطره اشکامو می بینه

نمی شه از بی وفایی رنگ ابی شدنو خواست

نمی شه تو هق هق شب واپه ی غصه رو برداشت

نمی شه تو قاب شیشه به همه دنیا بخندی

توی لحظه ی شکستن باز بتونی دل ببندی

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:25 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

چنان ریختم که باد ریختنم را احساس نکرد ،چنان سوختم که اتش صفحه های پر شده ام را قورت داد،چنان شکستم

که چهار دیواری کوچک زندگیم شکایتی نکرد،من زندگیم را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم ،من مرگ را چشیدم

همانطور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که به ان نقش و نگار می دادیم .

اری انقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان قورت می دهم

و گرفتار نفرتی هستم که زندگیم را از من چپاول می کند. نگاه کن این تصاویر چقدر زود با هم امیختند تا من بنویسم

این کلمات چه اتفاقی با هم ترکیب شدند تا مرا بسازند ولی من مات شدم به سیاهی به قلبی که هرگز مرا دوست

نداشت به قلبی که پر بود انقدر پر بود که در ان خلیی برای من وجود نداشت .

من غرورم را در زیر عقربه های ساعت شمار به جا گذاشتم و عقب ماندم از گردش تک به تک اعدادی که صفر بودند

نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشید اما مطمینم انتهای من تو نیستی چرا که معنی واقعی محبت را در خودت

گم کرده ای. تو من را ندیدی کور شدی و رفتی انقدر تلخ گذشتی که تلخی ان را بر تک به تک خاطراتم تف می کنم

نمی دانم شاید این قضاوت درستی نباشد شب چیزی می گوید و من چیز دیگری

گاهی صداقت شب را پرستش می کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:24 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

نمی خوام که خوابتو ببینم؛

چون خیال تو خوشتر از خوابه.

اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال گوشه ای گشتی تا گر یه کنی؛

صدام کن: قول نمی دم اشکاتو پاک کنم؛

منم باها ت گریه می کنم.

اگه دنبال مجسمهی سکوت گشتی تا سرش داد بز نی؛صدام کن:

قول می دم ساکت بمونم.

اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت را در آن دفن کنی؛ صدام کن:

قلبم تنها خرابه ی وجود توست.

اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم؛ بهم نگو کجا یی:

فقط یه لحظه چشمات رو ببند و بهم فکر کن

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:22 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

می ترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی

نداشته باشم،می ترسم كلمات نتوانند شوق مرا

به تو توصیف كنند. می ترسم كبوترانی كه به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند. شب طولانی شده

است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:19 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

تنها شاهد اشک های شبانه ام همین صفحه سفید و جوهر سیاه است هرگز

نخواستم كسی این لحظه های ناآشنا وفروریختن اشک را بر گونه هایم

ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی

صدایم را نشنود اما تو , تو که از گریه های پنهانی من باخبری چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر

می کند

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:17 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبو تر... به

پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر.... به

شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر.. به

عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش

نيستم...........

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:16 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم  ... 

اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ...

زندگي به من آموخت درد و رنج چيست  ... 

ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ...

زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ...

پس تا  هست زندگي بايد کرد ...

تا عشق هست  ...  عاشقي بايد کرد

تا دوستي هست  ...  دوست بايد داشت

تا دل هست  ...  بايد باخت

تا اشک هست  ...  بايد ر يخت

تا لب هست  ...  بوسه بايد زد

تا بوسه هست  ...  بايد زد 

تا معشوق هست  ...  عاشق بايد بود 

تا شب هست  ...  بيدار بايد بود 

تا هستي  ...  بايد بود  ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 8:58 توسط س. بهترینم |

چشاشو

                  بقیه عکسا در ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 11:10 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

درسايه شقايق

                     

                      امواج گيسوان تو

                           

                            شامگاه

                        

                         مرا مي برد

 

باموج هاي رود.

 

وقتي به روي آب گذر مي كرديم

 

باماه بيشه ها

 

پيراهنت به دامن خاري

                          

                           اويخت

                          

                           انگاه تو

                  

                   باماه بيشه ماندي و

 

من با آب

 

از دشت ها گذشتم و

                    

                     درشيب هاي تند

                     

                      زمين را گم كردم

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 11:8 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

TinyPic image

                                    در این شبــهای بـــارانی

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 20:9 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

   تو که نیستی تا ببینی, گریه های هر شب من

                                              بی حضور عاشق تو, چه عجیبه گریه کردن   

          تو که نیستی تا ببینی , دل اسمون شکسته

                                              جاده تا صبح قیامت , منو این پاهای خسته

           با عبور هر ستاره  روح سبز تو رو دیدم

                                               زیر قطره های بارون صدای پاتو شنیدم 

 

 

                             زیر سقف کبود اسمان نشسته ام

               و به رسم عادت همیشگی به تو و خاطرات شیرین

                                   با تو بودن می اندیشم

     تویی که بودنت

 خزان سرد و بی روح قلبم را بهاری گرم و شاداب بخشید

    تویی که داشتنت

    گرمابخش زندگی سرد و پر اندوهم بوده و هست

    تویی که بهترینی

   و من با همه ی وجودم دوستت دارم ....

                             منی که بی تو لبهای خشکم راه خنده را گم کرده

              و

                 قلب خسته ام دلیل شادی را از یاد می برد

                        پس بازگرد .....

             بازگرد که باز زندگیم در فراقت رنگ خزان گرفته

                                            شهاب نازنینم        

 

 

  مرا صدبار از خود برانی     دوستـــت دارم

    به زندان خیانت هم کشانی    دوستـــت دارم

                      چه سود از مهر ورزیدن

                       چه حاصل از وفا کردن

   مرا لایق بدانی  یا ندانی     دوستـــت دارم

 

TinyPic image 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 20:7 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد انهمه پیمان که از آن لب  خندان بشنیدمو هرگز خبری نشد از آن

کی آئی به برم ای شمع سحرم در بزمم نفسی تو

بنشین تاج سرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه

جان به تنم ده

چون به سر آمد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم

زان که بندد دیار غم

گشته ام غم گسار غم

امید اهل وفا تویی

رفته راه خطا توئی

آفت جان ما توئی

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 19:55 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

زندگی رویا نیست،زندگی زیبایی ست

زندگی بال و پری دارد اندازه عشق.

با خودم می اندیشم،اندازه عشق در زندگی ما چقدر است؟

و در کجای زندگی ماست؟

آه سردی بر قلبم می نشیند،

نگاهم به دور دستها خیره می شود ودلم به حال عشق می سوزد.

سالهاست که کسی را عاشق ندیده ام.

سالها رفت و کسی مردره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من وتوست

عشق را ،وعاشقی را فراموش کرده ایم

دیوان خواجه شیراز را می گشایم،

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

برای انجام هر کاری عشق لازم است ، حتی برای گفتن ((صبح بخیر))به رهگذری که آرام از کنار ما می گذرد.

هر روز بعد از سلام به صبحی تازه،

در قلبمان بنویسیم:((امروز بهترین روز زندگی من است)).

این قافله عمر عجب می گذرد

زمان چون برق و باد می گذرد و حرفهای بسیاری ،

ناگفته در دل باقی می ماند،حرفهایی که هر کدام میتواند راهی به سوی عشق باشد.

حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است.

ادامه دارد....

                                                                                                                                    لينك منبع

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 1:7 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

آهاي تو كه فكر مي كني خيلي دلم تنگه برات

 

آهاي تو كه دوست نداري سر بذارم رو شونه هات

 

آهاي تو كه به من ميگي به پام بسوز باهام بساز

 

حالا اگه مي خواي بري راه بازه و جاده دراز

 

نفرين كني يا نكني فرقي واسش نداره

 

هر كي كه يار اون بشه مي ري تنهاش ميذاره

 

برو كه فكر رفتنت آتيش به جونم ميزنه

 

غم از تو با وفا تره هر شب به من سر ميزنه

 

يادته وقت رفتنت واسم پيغوم گذاشتي

 

گفتي كنار من بودي اما دوسم نداشتي

 

منتظرم اون روز بياد كه دستمو بگيري

 

توي چشام نگا كني جون بكني بميري

 

الهي لحظه هاي خوش تو زندگيت نباشه

 

الهي بهترين رفيقتم ازت جدا شه

 

الهي نفريناي من دامنتو بگيره

 

عزيز ترين كست جلوت پر پر بشه بميره

 

الهي كه ترشيده شه هيشكي اونو نگيره

 

     لياقت تو رو نداشت بذلر تنها بميره

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:45 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

 

در خيالم گاه گويم :

 

اين همه رنج و عذاب بهر چه است

 

زين دو روز عمر خير و خوشيش مال كه است

 

آنچه ما ديديم جز درد و غمي بيش نبود

 

پس رفاه و شاديش مال كه است

 

حاصل اين رنج بي پايان ما چيست فلك

 

سود و نفع و ثروتش مال كه است

 

ساقيا جامي بده از بهر غم

     كين دو روز عمر روزي ديگرش نيز برفت .

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:42 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

رمز سکوت

 

چند هفته ای بود که احساس سردرگمی می کردم.چون مشکلات

 

زیادی را تحمل کرده بودم و حالا خسته بودم. با هر کس که حرف

 

می زدم و هر جا که می رفتم این حس دردآور با من بود. به محض

 

این که تنها می شدم به درگاه خدا شروع به داد و فریاد و گله می

 

کردم.ولی خالی نمی شدم . تا شبی که روی تراس لباس پهن می

 

کردم ,چشمم به ماه و ستاره های ریز و درشت  روی دامن سیاه

 

شب افتاد. چقدر بی صدا سوسومی زدند. نمی دانم چه حسی به من

 

دست داد که ناخودآگاه خسته و مطیع نشستم. در سکوت محض

 

نگاه کردم و گوش دادم. بهترین دقایق را سپری می کردم چون

 

وجود خدا را فقط برای خودم درک می کردم. همان جا بود, نزدیک

 

و دست یافتنی, صحبتی بین ما رد و بدل نشد. فقط سکوت بود و

 

قطرات اشک بر پهنای صورتم. آرام شدم, آرام تر از کودکی در

 

آغوش مادرش, آزاد و رها, سبک و لبریز.چند روز بعد از این

 

ماجرا به طور اتفاقی این مطلب را در کتابی خواندم: چنان چه با

 

شدت تمام راز و نیاز می کنیم ولی احساس ارتباط روحی و معنوی

 

مطلوب نداریم شاید وقت آن رسیده که کمتر فرستنده باشیم و کمی

 

بیشتر گوش دهیم. شاید خداوند منتظر فرصتی است تا با ما صحبت

 

کند, اما هرگز قادر نبوده به واسطه ترافیک بالای پیامهای فرستاده

 

شده ما حتی یک کلمه با ما صحبت کند. حالا می فهمم که چرا افراد

 

با تجربه مثل پدربزرگ و مادربزرگ ها بیشتر اوقات مهر سکوت

 

بر لب های شان نقش بسته است چون ان ها به رمز سکوت پی

 

برده اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:41 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |