صدای نفس زدن باد از دور به گوش می رسد
انگار می خواهد نجوایی گمشده را یاد آوری کند
اینک هنگام گوش کردن است ای پسرک بازیگوش روزهای تنهایی زمستان
گم کرده ای را خواهی یافت
به یاد می آوری خرمن های سوخته ای در آتش چشمان سیاهش
لکن آتشکده ها مدت هاست خاموش شده اند
و غبار غلیظی همچنان از دور چشم ها را آزار می دهد
فرمانبرداری نمی بینم
لشگری در هم شکسته نظاره گر مصایب فرمانده
بی پروا می گویم تو بازنده ای
لحظات سخت هم تازیانه بر جان می زنند
نگاه ها را نبین چون کشنده است
آری ای باد
تو موجود راستگویی هستی
باید به حرف هایت گوش کرد
این دام خیلی پهن است.....................
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 11:26 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
عاشقانه
تو را نگاه میکنم که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من
تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین توئی
و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین توئی
من از تو حرف میزنم شب عاشقانه میشود
تو را ادامه میدهم همین ترانه میشود
کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس ...
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 17:15 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
وگرنه می شکنیم بالهای دوستیمان را ...
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 17:13 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
یه کلبه دور از همه کس واسه من و تو واسه ما
يه جاي دنج و خلوتي يه جايي دور از آدما
يه باغچه از گلاي رز بارون پشت پنجره
آتيش و چاي تازه دم رفتن تا اوج خاطره
من و تو و صداي باد يه زندگي شاد شاد
بهت بگم دوستم داري بهم بگي خيلي زياد
مرغ و خروس و مزرعه يه زندگي سبز و پاك
شيرين ترين روزاي عمر باشيم به هم ديگه هلاک
مهمونمون باشن گلا قناريا و بلبلا
همسايه هامون سبزه ها اقاقيا و سمبلا
صاب خونمون خداي خوب اون كه هميشه ياور
هلاهل زندگيش هر كي كه از اون غافله
خداي من تو ميدوني دلم به تو بسته شده
خودت ميدوني كه دلم از زندگي خسته شده
مدد كن اي خداي خوب اين همه خواب به آب نشه
آرزو هاي شيرينم به تلخي سراب نشه
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 17:12 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
آه، آه كه در ميان اين آدميان سرد يخی فقط من عاشقم! و من زير نگاههای
آنها ذوب میشوم، سر در گريبان و خستهتر از باران. دل كوچك نيلوفرانهام
باز می گيرد و در تلاطم است. راه گريه را گم كرده و در كوچه پس
كوچههای زندگی به دنبال طراوت و تازگی می گردد. و در دايرۀ قسمت،
خستهتر از تكرار، میدود. آه، دلهای آسمانی كجاييد؟ كجاييد كه راز گفتن را
از سر بگيريم، با شكفتن گلی از خواب بيدار شويم و با ترانۀ قناری زرد به
رقص باران درآييم. پرواز در آسمان خالی قلبها آرزوی من است
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 17:11 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 17:9 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 18:40 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
آرزومه که يه روز
تو کلبه ي قشنگمون
يه شب صاف مهتابي
با ديواراي عنابي
دست بکشم رو گونه هات
خيره بشم به اون چشات
حس کنم کنارمي
تو آغوش گرم مني
سرت رو شونه هام باشه
دستات توي دستام باشه
نگات تو چشم من باشه
لبات روي لبهام باشه
از عشق هم گر بگيريم
از امروزو فردا بگيم
با اين دلهاي پاکمون
يه جشن کوچک بگيريم

امشب می خوام تو آسمون عکس چشاتو بکشم
اگه که نگاهم نکنی ناز چشاتو بکشم
می خوام تو رو قسم به جون هر چی عاشقه بدم
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایق
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوستم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسهای خوشبو بچینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 18:33 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
دیشب بدترین شب زندگیم بود ...
به بهترین و تنها ترین کسی که دوسش داشتم نتونستم بگم دوست دارم نمی دونم چرا اون حرف اومد روی زبونم و گفتم؟؟ نمی دونم .....
اولش ترسیدم گفتم بازم تنها شدم تنهای تنها.
گفتم باز من شدم و منو و فقط منو تنهایی های من تنهایی های که یکی از بهترین دختر های روی زمین پرش کرده بود.
ترسیدم گفتم باز تنهایی براین شب های تاریک و سرد زنگی من حاکم خواهد شد.
ولی نه اشتباه فکر کردم اونیکه با من بود خیلی مهربون تر از این حرف ها بود منو با تنهای های خودم تنها نذاشت دوباره برگشت و گفت:
دوست دارم
اولش پیش خودم گفتم دیگه این جمله رو از اون نمیشنوم ...
ولی گفت دوباره با مداد رنگی های خودش رنگ زیبای رو به زندگی خشک و بی رنگ من میده رنگی که هیچ وقت دیگه پاک نمیشه.....
دیشب روم نمی شد بهش بگم دوست دارم ولی الان این جا پیش همه تنهای خودم با تمام وجود می گم که
خیلی خیلیییییییییییییی
دوست دارم
تنها ترین وبهترین کس من هستی.....
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 16:5 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 15:49 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
به بین عشق با این گربه چی کا کرده
+
نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 18:3 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت fi دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .i(من فقط نویسندم به من چه که خشکل بود الان سریع 350 تا وصله بهم میچسبونن) سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب .),وجدانن من هم از صبح تا شب کار میکنم) آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟سیندرلا چرا ویندوز کامپیوترم بالا نمیاد ؟ چرا میرم تو اینترنت همش این سایت مزخرف www.nazaninblog.blogfa.com میاد بالا؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي؟سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و بر خلاف رسم لوها تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه کارت اینترنتت تموم شده ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم . مامان این خاننده های یخچال چرا روی ادامه مطلب کلیک نمیکنن تا بقیه داستانمون رو بخونن مگه آخه نمیدنن این صفحه دیگه جا نداره.....
+
نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 16:59 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 13:14 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
آن روز در نگاه تو و خنده بهار مي شد به منتهاي شكفتن اشاره كرد
مي شد ميان چشمك ياس و نسيم صبح دل را فداي چشم نجيب ستاره كرد
هر صبح با صداي تو بيدار مي شوم در قلب من هميشه مي آيد صداي تو
هر چه نگاه عاطفه و اشك شبنم ست با قطره هاي ساكت باران فداي تو
اي انتظار خسته گل هاي رازقي تو يادگار ميخك و ياس و شقايق ي
تو بردي از ميان سكوتم دل مرا تو معني سرودن پاك حقايقي
تو جاده رسيدن قلبي به آسمان من بي تو ذره ذره بدان آب مي شوم
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 18:37 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تورا نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكركن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه می رفت عنكبوتي را ديد امابراي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تارعنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت درهمين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتی را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي .
ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد .
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 18:35 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|

مثل هيچ كس
مثل اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو ماهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مثل ياساي تو باغچه
مثل اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مثل اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مثل اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مثل بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مثل برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مثل پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مثل اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مثل اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مثل پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مثل اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مثل چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مثل يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مثل يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مثل چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مثل اشك من زلاله
مثل زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مثل بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مثل دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مثل اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مثل يه تولدي تو مث تقدير مثل قسمت
مثل الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مثل نذر بچه هايی ، مثل التماس گلدون
مثل ابتداي راهي ،مثل آينه ، مثل شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مثل ليلي ، پر شعري مثل نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 18:31 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 18:9 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 18:9 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 18:8 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
دوست دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
ديدي من بيشتر دوست دارم چون هر جاي كه بخوام مي گم دووووووووست دارم.
تو كه نمي توني.
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 14:45 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|

هزاران هزار بار قسم خوردم نام تو رابر زبان نیاورم
اما چه کنم همان قسم هم نام تو بود

انیشتن می گه: عشق مثل ساعت شنی می مونه
همین طور که قلبت رو پر می کنه مغزت رو خالی می کنه

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه
آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و
سياره فقط يکي مشتريست!
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 14:35 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
فکر میکردم پشت دریاها شهری است
فکر میکردم در آن شهر،
آسمان آبیست، آب آبیست،
دوستی آبیست، مهر آبیست،
عشق آبیست.
فکر میکردم اگر قایقی میشد ساخت،
دل به دریا میشد زد.
موج آن میشد شکست،
دل ز مروارید آن میشد کند،
همچنان میشد رفت،
و به آن شهر رسید
چشمههایش جوشان، گاوهایش شیر افشان،
دشتهایش پر شقایق، چینههایش کوتاه
فکر میکردم آنجا،
کودکی نور بدست خواهم دید
.
فکر میکردم آنجا،
راه خواهم رفت،
نور خواهم خورد،
دوست خواهم داشت.
من نمیدانستم که در آن آبادی
جادهها از چینی است؛
راه مینتوان رفت
کوچه باغهایش پر ز موسیقی است؛
حرف مینتوان زد
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است؛
سر بلند نتوان کرد
مردمان همچو انار، دانههای دلشان آشکار است؛
تاب مینتوان برد.
من نمیدانستم که در آنجا نیز
ماه تنها همدم تنهاییم است
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 14:30 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
عشق ، یعنی …
عشق یعنی مستی دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 14:29 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
گفتم که رفتنت یه روز
قاب دلم رو میشکنه
گفتی که این بخت تو بود
تقدیر تو شکستنه
هروقت که بارون میزنه
تو رو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی
هنوزم عاشقترینم
گفتم بمون اون روز میاد
غصهامون تموم میشه
گفتی اگه باهام باشی
لحظه هام حروم میشه
هروقت که بارون میزنه
تو رو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی
هنوزم عاشقترینم
وقتی رفتی همه دنیا روسرم
انگاری خراب شدو دلم شکست
سازه من زانوی غم بغل گرفت
رفت و کز کرد گوشه اطاق نشست
هروقت که بارون میزنه
تو رو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی
هنوزم عاشقترینم
از وقتی رفتی هیچ کسی
همدردو هم رازم نشد
هیچ کسی حتی یه دفعه
هم غصه سازم نشد
رفتی ولی بدون هنوز
عاشقتم تا پای جون
دل بهاریم عاشقه
چه تو بهار چه تو خزون
هروقت که بارون میزنه
تو رو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی
هنوزم عاشقترینم
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 14:23 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
85/10/16

دارم باز از تو مینویسم که غم تو دلم نشینه
دارم مینویسم که سادم و ساده ترینم
دارم میخونم عاشقم و عاشقترینم
کاش میتونستم بگم از قلبی که شکسته شده
کاش میشد بنویسم از این دل که خسته شده
کاش میتونستم کاری کنم که تو بمونی پیشم
کاش میشد بنویسم کنارم بمون، نرو از پیشم تو رو خدا
میخام بگم که بعد تو قلبم بد جور شکسته شده
میخام بدونی که دست و پام به غم بسته شده
هرشب عاشقونه با اشک چشمام برات میخونم
اشک چشمام میرن و میگن، من آخرش تنها میمونم
تنها همصدام در و دیوار و این دل پاکم
شاید برگردی اما موقعی که من زیر خاکم
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 14:20 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
توازقلب پاکم خبر نداشتی ؛ توعالم یه رنگی ٬ تو منو کاشتی
نگو که این جدایی کار خدا بود ؛
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
هروقت میخواستم بگم یه باوفا باش ؛ تواین همه غریبه یه آشناباش
دلم توسینه داد زداین التماسه ؛ فکرغرور این دل ٬ محض خدا باش
نه جای قهرگذاشتی نه جای آشتی؛ گفتی هواتو دارم اما نداشتی
نه اینکه توي عشقت من کم آوردم ؛
مشکل فقط همين بود دوستم نداشتی
شاید تو این بازی قلبت بشه راضی؛ منو شکستی
حالا که میسوزم از آتش عشقت ؛ خاموش نشستی
درغایت خوبی ٬ تو چیزی کم نداشتی ؛
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
گفته بودی ، از غرورم ، از سکوتم ، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم تو نرو تركم نكن
گفتي هستم ليك رفتي
شكستي تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت ، مرهمی
بر زخم من
پس ، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...
+
نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 10:44 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پر پر شد.
با وفاترين دوست با مرور زمان بي وفا شد.
اين پر پر شدن از گل نيست از طبيعت است .
واين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است .....
+
نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 10:37 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 10:37 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
گفتم كه چه شد شيشه ي د ل گفت شكستم
گفتم كه چرا خنده زنان گفت كه مستم
گفتم كه مرو از نظرم گفت كه بس كن
بس نيست كه در شيشه ي تنگ تو نشستم
گفتم كه بيا عهد ببندد به تو تنها
گفتا كه همان گير كه او بست و شكستم
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:28 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
کاش او وقت دیگری میمرد ، افسوس ، افسوس
کاش از مرگ در زمان دیگری می شد گفت : فردا ، فردا
پله های روز را نرم و ارزان می خریم ،
باز مرگ نا گزیری را به آخر می بریم .
این همه دیروزهایی که در پی هم بوده اند ،
زندگی ، ای شمع کوچک ! شعله های تو پاینده نیست ،
تا صبحی از راه رسد ، نورت به شب زاینده نیست .
زندگی یک سایه لغزنده است ،
زندگی بازیگر بازنده است :
اضطرابش روی صحنه آشکار ،
ساعتی دیگر نماند برقرار .
زندگی چون قصه ای دیوانه است ،
پر هیاهو ، پوچ و چون افسانه ای است
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:28 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
چشم مي سوزاند
همه سرتاسر من
آتش گريه چشم
برهمه پيكر من
يادم آيد كه شبي
پيرمردي درويش
بادوصد عقل و شعور
گفت پرقدرت باش
كم نكن همت خويش
گركه ليلا هوسي
پرزهر ناز و جفا
بي خبراز غم چشم
دشنه زد قلب تورا
محكم از همت خويش
گريه كن بر غم دل
ولي از راز دلت
ره مكن منزل چشم
چشم مي سوزاند
همه سرتاسر تو
آتش گريه چشم
برهمه پيكر تو
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:27 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
بيا بنويسيم روي خاك
رو درخت
رو پر پرنده رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ
روي آب
توي دفتر موج رو دريا
بيا بنويسيم كه خدا ته قلب آينه ست
مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه ست
با هميشه موندن وقتي كه هيچي موندني نيست
اوج هر صداي عاشقت كه شكستني نيست
با صدام ميام همه جا تو رو مينويسم
روي آينه ي گريه هام گونه هاي خيسم
اي كه معني اسم تو آسمون پاك
ريشه ي صدا نبض عشق زير پوست خاك
بيا بنويسيم روي خاك رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ روي آب
توي دفتر موج رو دريا
توي قاب خاك ريشه ها موسم شكفتن
همصداي من ميخونم وقت از تو گفتن
چشم بستمو تو بيا به سپيده وا كن
با ترانه نفسات باغچه رو صدا كن
با صدام ميام همه جا تو رو مينويسم
روي آينه ي گريه هام گونه هاي خيسم
اي كه معني اسم تو آسمون پاك
ريشه ي صدا نبض عشق زير پوست خاك
بيا بنويسيم روي خاك رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ روي آب
توي دفتر موج رو دريا
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:26 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:25 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:24 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني
اینم بخون....اگه نخونی .......!!!
گر مي دانستي که چقدر تنهايم برايم اشک مي ريختي و اگر مي دانستي چقدر اشک مي ريزم تنهايم نمي گذاشتي
این یکی هم بخون ......
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
این خیلی قشنگه ...نخونی از دستت میره؟؟؟!!!!!
با خودم عهد کرده بودم این دفه که دیدمت بهت بگم ازت دلگیرم....ولی بازم دیدمت و گفتم که برات می میرم...
کاش می شد اینم بخونی؟؟؟!!!!!بخون دیگه
کاش میشد همه ی شعر ها رو نوشت مثلا"
اینکه من به تو عادت کردم و تو همیشه دروغ میگی(همیشه)
کاش می شد از رودخانه ها گذشت ولی خیس نشد؟؟!!
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:21 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|
وقتی کوچیک بودم دلم میخواست زودتر بزرگ شم .اونقدر بزدرگ که هیچکی نتونه جام تصمیم بگیره هیچکی نتونه بهم زور بگه و بگه این کار رو بکن .دوست داشتم وارد دنیای ادم بزرگا شم تا بدونم دنیاشون چه شکلیه چه رنگیه چه جوریه .
اما حالا که وارد دنیای اونا شدم فهمید دنیا شون برخلاف اسمشون خیلی کوچیکه و همینجور تاریک اونقدر تاریک که از وارد شدن به اون ادم احساس ترس میکنه .اخه دنیاشون پر از دروغ و کلک و سیاهیه .
دنیاشون فقط گول زدن و سو استفاده از همدیگه است .
کم کم داره حالم از دنیاشون بهم می خوره.
دلم میخواد برگردم به همون دنیای بچگی ام دنیای قهر و اشتیای الکی دنیا یکرنگی یکدلی .
دنیای صفا صمیمیت و راستی دنیایی که توش دروغ پیدا نمیشه .تو اون دنیا همه خو دشونن خود واقعی شون .
دلم واسه بچگیام یه ریزه شده واسه اون بچه بازیها جیغ زدنا بازی کردنا وسطیامون دوچرخه سواری با بچه های محلمون کارتونای روزای جمعه ساعت ۲ و موسیقیه اشنای پک پک پک ................ 
وخیلی چیزای دیگه که همشون برام دلنشین ترین خاطره ها رو میسازن.
کاش میشد واسه به لحظه هم که شده به عقب برگردم و کوچیک شم و خلاصه اش اینه که میخوام از دنیای ادم بزرگا انصراف بدم . 
ایا کسی راهشو بلده به من یاد بده؟؟؟؟؟؟

+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:14 توسط بهتـــــــــــــــــــرین
|