جز با تو، دل را عاشق فر دی نکردم باهیچ کس غیر از تو همدردی نکردم
کنج اتاق شعر با یادت نشستم
درکوچه های هرزه ولگردی نکردم
با آنکه آزردی دلم را و شکستی
آن بی وفایی هایی که میکردی نکردی
بُگذر شبی به خـــــــــلوت این هَمنشین دَرد
.
تا شـــــــــرحِ آن دَهم که غمت با دِلم چه کرد
...
خون می رود نَهــــــــــفته از این زخـم اندرون
.
مانـــــــدم خَموش و آه، که فــریاد داشـت دَرد
...
من بر نخـــــــــــــــــیزم از سر راه وفـــــــای تو
.
از هَستی ام اگرچـــــــــــــه برانگیــــختند گَرد
...
روزی که جــان فـدا کُنـــــــــــــمت باورت شود
.
دردا، که جز به مــــــــــرگ نـــسنجند قَدرِ مَرد
...
باز آیـد آن بــــــــــــــــــــهار و گل سُرخ بشکفد
.
چندین مَنال از نفس ســـــــــــــــرد و رُوی زرد
...
خونی که ریخت از دل ما،سایه! حِیف نیـست
.
گرزين ميانه آب خورد تيغ هم نبرد.
زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم ...
اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ...
زندگي به من آموخت درد و رنج چيست ...
ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ...
زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ...
پس تا هست زندگي بايد کرد ...
تا عشق هست ... عاشقي بايد کرد
تا دوستي هست ... دوست بايد داشت
تا دل هست ... بايد باخت
تا اشک هست ... بايد ر يخت
تا لب هست ... بوسه بايد زد
تا بوسه هست ... بايد زد
تا معشوق هست ... عاشق بايد بود
تا شب هست ... بيدار بايد بود
تا هستي ... بايد بود ...

آغاج اولسان بوداغیندا من وارام
بوداغ اولسان یارپاغیندا من وارام

گوروسن بو بولوت لارین سلینی
گلدی توتی بوداغلارین بلینی