|
سلام بهترين من... کسی آمد که قلبم از آن او بود...آره.. خب پس عشق من دوستت دارم.هميشه گلم...هميشه...چرا فکر می کنی عاشقت نيستم؟جدا اگه اين دلتنگی ها،اين التماسها،اين خنده ها که برای توئه عشق نيست پس عشق چيه؟اگه وقتی ميای دلم می تپه،اين انتظارهای من برای تو عشق نيست پس چيه؟اگه بی خوابی ها،معاشقه ها،گريه ها عشق نيست پس چيه؟ديگه چه جوری بگم عاشقتم؟ اينقدر خاطره انگيزه که دلم می خواد ساکت باشم و فقط حرفاتو از ذهنم عبور بدم...همين! فيزيک نخوندم عشق من.چه اهميتی داره؟فقط تو مهمی...تو...تويی که نازنينمی... ساعت 2 هستش گلم.من برم بخوابم...فردا ادامه می دم...جونمی..عمرمی...بوس بوس عشقم...شبت به خير خب چند روزی گذشته و ....منم دلم گاهی گرفته شايد... نمی دونم.هضمش سخته...نمی خوام اذيتت کنم.نمی خوام باری روی دوشت باشم...
ای لاله ی من،بردی دل من... گله ای در کار است آره...گله ای...گله ای...ما به عقب بر نمی گرديم.اما ببين من رفتارمو اصلاح کردم و حالا تويی که....به خودم می گم که ای کاش چشمونم تو رو نمی ديد...شايد به قول سايه خوبيش اينه که حداقل معمولی باهم حرف می زنيم... |
|
|
Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie
امروز بعد از روزها!
قاصدک از تو خبری برایم آورد...!
چگونه می خواهم شوق خبر سلامتیت را پنهان کنم؟
امروز دوباره به یاد تو نقشی از غروب کشیدم...
عکس نازنینت را درآغوش کشیدم...وبادونه دونه اشک های پرپرشده ام و بایک دنیاعشق خیالت را آبیاری کردم...!
امروز بعد از روزها!
دوباره عطر خاطراتت به مشامم خورد...طنین صدایت به گوشم رسیدونفس نفس مهرابنیت نوازشم داد...!
امروز فقط خبر سلامتیت راشنیدم
اما امروز...آری امروز...من دوباره زنده شدم!!!
خیلی وقته حرمت عشق بین ما دو تا شکسته
خیلی وقته قلب خستم دل به هیچکسی نبسته
خیلی وقته که هنوزم عاشق نگات می مونم
خیلی وقته که می دونم بی تو هرگز نمی تونم
این روزا که خاطراتم رنگ پر رنگی گرفته
دست سرنوشت دوباره تو رو از دلم گرفته
نمی تونم که بخونم دیگه حتی نفسی نیست
دیگه حتی واسه موندن واسه من بهونه ای نیست
این روزا که روزگارم خنده از لبام می چینه
دو تا چشمای زمونه قطره اشکامو می بینه
نمی شه از بی وفایی رنگ ابی شدنو خواست
نمی شه تو هق هق شب واپه ی غصه رو برداشت
نمی شه تو قاب شیشه به همه دنیا بخندی
توی لحظه ی شکستن باز بتونی دل ببندی
چنان ریختم که باد ریختنم را احساس نکرد ،چنان سوختم که اتش صفحه های پر شده ام را قورت داد،چنان شکستم
که چهار دیواری کوچک زندگیم شکایتی نکرد،من زندگیم را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم ،من مرگ را چشیدم
همانطور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که به ان نقش و نگار می دادیم .
اری انقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان قورت می دهم
و گرفتار نفرتی هستم که زندگیم را از من چپاول می کند. نگاه کن این تصاویر چقدر زود با هم امیختند تا من بنویسم
این کلمات چه اتفاقی با هم ترکیب شدند تا مرا بسازند ولی من مات شدم به سیاهی به قلبی که هرگز مرا دوست
نداشت به قلبی که پر بود انقدر پر بود که در ان خلیی برای من وجود نداشت .
من غرورم را در زیر عقربه های ساعت شمار به جا گذاشتم و عقب ماندم از گردش تک به تک اعدادی که صفر بودند
نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشید اما مطمینم انتهای من تو نیستی چرا که معنی واقعی محبت را در خودت
گم کرده ای. تو من را ندیدی کور شدی و رفتی انقدر تلخ گذشتی که تلخی ان را بر تک به تک خاطراتم تف می کنم
نمی دانم شاید این قضاوت درستی نباشد شب چیزی می گوید و من چیز دیگری
گاهی صداقت شب را پرستش می کنم
اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال گوشه ای گشتی تا گر یه کنی؛ صدام کن: قول نمی دم اشکاتو پاک کنم؛ اگه دنبال مجسمهی سکوت گشتی تا سرش داد بز نی؛صدام کن: اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت را در آن دفن کنی؛ صدام کن: اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم؛ بهم نگو کجا یی:
می ترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی نداشته باشم،می ترسم كلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف كنند. است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد
می ترسم كبوترانی كه به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند. شب طولانی شده ![]()
![]()
تنها شاهد اشک های شبانه ام همین صفحه سفید و جوهر سیاه است هرگز نخواستم كسی این لحظه های ناآشنا وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی صدایم را نشنود اما تو , تو که از گریه های پنهانی من باخبری چه کنم گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر می کند![]()
![]()
![]()
به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبو تر... به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر.... به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر.. به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم...........![]()
![]()
درسايه شقايق امواج گيسوان تو شامگاه مرا مي برد باموج هاي رود. وقتي به روي آب گذر مي كرديم باماه بيشه ها پيراهنت به دامن خاري اويخت انگاه تو باماه بيشه ماندي و من با آب از دشت ها گذشتم و درشيب هاي تند زمين را گم كردم
تو که نیستی تا ببینی, گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو, چه عجیبه گریه کردن تو که نیستی تا ببینی , دل اسمون شکسته جاده تا صبح قیامت , منو این پاهای خسته با عبور هر ستاره روح سبز تو رو دیدم زیر قطره های بارون صدای پاتو شنیدم زیر سقف کبود اسمان نشسته ام و به رسم عادت همیشگی به تو و خاطرات شیرین با تو بودن می اندیشم تویی که بودنت خزان سرد و بی روح قلبم را بهاری گرم و شاداب بخشید تویی که داشتنت گرمابخش زندگی سرد و پر اندوهم بوده و هست تویی که بهترینی و من با همه ی وجودم دوستت دارم .... منی که بی تو لبهای خشکم راه خنده را گم کرده و قلب خسته ام دلیل شادی را از یاد می برد پس بازگرد ..... بازگرد که باز زندگیم در فراقت رنگ خزان گرفته شهاب نازنینم مرا صدبار از خود برانی دوستـــت دارم به زندان خیانت هم کشانی دوستـــت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستـــت دارم
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد انهمه پیمان که از آن لب خندان بشنیدمو هرگز خبری نشد از آن کی آئی به برم ای شمع سحرم در بزمم نفسی تو بنشین تاج سرم تا از جان گذرم پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سر آمد عمر بی ثمرم نشسته بر دل غبار غم زان که بندد دیار غم گشته ام غم گسار غم امید اهل وفا تویی رفته راه خطا توئی آفت جان ما توئی بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
در خيالم گاه گويم : اين همه رنج و عذاب بهر چه است زين دو روز عمر خير و خوشيش مال كه است آنچه ما ديديم جز درد و غمي بيش نبود پس رفاه و شاديش مال كه است حاصل اين رنج بي پايان ما چيست فلك سود و نفع و ثروتش مال كه است ساقيا جامي بده از بهر غم كين دو روز عمر روزي ديگرش نيز برفت .
رمز سکوت چند هفته ای بود که احساس سردرگمی می کردم.چون مشکلات زیادی را تحمل کرده بودم و حالا خسته بودم. با هر کس که حرف می زدم و هر جا که می رفتم این حس دردآور با من بود. به محض این که تنها می شدم به درگاه خدا شروع به داد و فریاد و گله می کردم.ولی خالی نمی شدم . تا شبی که روی تراس لباس پهن می کردم ,چشمم به ماه و ستاره های ریز و درشت روی دامن سیاه شب افتاد. چقدر بی صدا سوسومی زدند. نمی دانم چه حسی به من دست داد که ناخودآگاه خسته و مطیع نشستم. در سکوت محض نگاه کردم و گوش دادم. بهترین دقایق را سپری می کردم چون وجود خدا را فقط برای خودم درک می کردم. همان جا بود, نزدیک و دست یافتنی, صحبتی بین ما رد و بدل نشد. فقط سکوت بود و قطرات اشک بر پهنای صورتم. آرام شدم, آرام تر از کودکی در آغوش مادرش, آزاد و رها, سبک و لبریز.چند روز بعد از این ماجرا به طور اتفاقی این مطلب را در کتابی خواندم: چنان چه با شدت تمام راز و نیاز می کنیم ولی احساس ارتباط روحی و معنوی مطلوب نداریم شاید وقت آن رسیده که کمتر فرستنده باشیم و کمی بیشتر گوش دهیم. شاید خداوند منتظر فرصتی است تا با ما صحبت کند, اما هرگز قادر نبوده به واسطه ترافیک بالای پیامهای فرستاده شده ما حتی یک کلمه با ما صحبت کند. حالا می فهمم که چرا افراد با تجربه مثل پدربزرگ و مادربزرگ ها بیشتر اوقات مهر سکوت بر لب های شان نقش بسته است چون ان ها به رمز سکوت پی برده اند.
جايي هست كه جز تو هيچ كس نمي تواند آن را پر كند. كاري هست كه جز تو هيچ كس قادر به انجامش نيست.
شب تولد پدر بود چون نميخواست ببينه !!
همه چيز مثل هرشب حالت رو به هم مي زد
نگاه خشم آلود مادر به پدر
صداي محكم بسته شدن در اتاق برادرم
و من كه از ترس نمي تونستم هديه ام رو به پدر بدم
اما جرات بخرج دادم ميخواستم جو رو عوض كنم هديه ام رو به پدر تعارف زدم
اونهم با عصبانيت همراه با خنده از دستم كشيد و كاغذ كادوي زيباي اونرو پاره كرد
جعبه كه باز شد پدر توي چشماش خون جمع شد .و تا مي تونست با مشت و لگد خوارم كرد
نه اون شب و نه هيچ وقت ديگه هيچ كس نفهميد كه چرا من جعبه ي خالي رو به پدر دادم
چون هيچ كس ازم نپرسيد تا بهش بگم اون جعبه خالي نبود
من اون جعبه رو با بوسه و عشق پر كرده بودم و هيچ كس اين رو نديد
داد معشوقه به عاشق پيغام كه كند مادر تو،با من جنگ هركجا بيندم ، از دور كند چهره پر چين و جبين پرآژنگ با نگاه غضب آلود زند بر دل نازك من تير خدنگ از در خانه مرا طرد كند همچو سنگ از دهن قلامسنگ مادر سنگ دلت تا زنده است شهد دركام من و توست شرنگ نشوم يكدل و يكرنگ تو را تا نسازي دل او از خون رنگ گر تو خواهي به وصالم برسي بايد اين ساعت بي خوف و درنگ روي و سينه ي تنگش بدري دل برون آري از آن سينه ي تنگ گرم و خونين به منش باز آري تا برد ز آيينه ي قلبم زنگ عاشق بيخرد ، ناهنجار نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ حرمت مادري از ياد ببرد مست از آن باده و ديوانه ز بنگ رفت و مادر را بيا فكند به خاك سينه بدريد و دل آورد به چنگ قصد سر منزل معشوقه نمود د ل مادر بكفش چون نا رنگ از قضا خورد ، دم در به زمين و اندكي رنجه شد او را آرنگ از زمين باز چو برخاست نمود پي برداشتن دل آهنگ ديد كز آن دل آغشته به خون آيد آهسته برون اين آهنگ آه دست پسرم يافت خراش واي پاي پسرم خورد به سنگ
خیلی دوست دارم بیبینمت ولی......... دلم از این همه فاصله گرفته . از این همه اشک که به خاطر دوریم از تو میریزم خسته نشدم ولی از اینکه نباید به کسی بگم که چقدر دوستت دارم ناراحتم. همیشه میگفتم این عشق چی میتونه باشه که من به خاطرش غرورم رو زیر پا بزارم اما حالا دارم با چشمای خودم میبینم که زیر پای تو نشستم انقدر به تو محتاج شدم که نفس هام اسم تو شده تازه باید مواظب باشم که بلند هم اسمتو نگم .درسته گفتی من همیشه به یادت هستم درسته گفتی که منو دوست داری ولی من یه خواهش میکنم نه نگو. کمکم کن این فاصله ها رو زود تر از بین ببرم
دلم خیلی واست تنگ شده
زنده باش
چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورقِ به گل نشستهای ست زندگی؟ در اين خرابِ ريخته که رنگِ عاقبت ازو گريخته به بن رسيده راهِ بستهایست زندگی! چه سهمناک بود سيلِ حادثه زمين و آسمان زهم گسيخت ستاره خوشه خوشه ريخت و آفتاب در کبودِ درههای آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد ميروی؟ چه ابرِ تيرهای گرفته سينهی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دلِ تو وا نمیشود تو از هزارههایِ دور آمدی درين درازنایِ خون فشان به هر قدم نشانِ نقشِ پایِ توست درين درشتناکِ ديولاخ ز هر طرف طنينِ گامهای ره گشای توست بلند و پستِ اين گشاده دامگاهِ ننگ و نام به خون نوشته نامهی وفای توست به گوشِ بيستون هنوز صدایِ تيشههای توست چه تازيانهها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود چه دارها که از تو گشت سربلند زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق که استوار ماند در هجومِ هر گزند نگاه کن هنوز آن بلندِ دور آن سپيده آن شکوفه زارِ انفجارِ نور کهربای آرزوست سپيدهای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن سِزد اگر هزار بار بيفتی از نشيبِ راه و باز رو نهی بدان راز چه فکر میکنی؟ جهان چو آبگينهی شکستهای ست که سروِ راست هم درو شکسته می نمايدت چنان نشسته کوه در کمينِ درههایِ اين غروبِ تنگ که راه بسته مینمايدت زمانِ بی کرانه را تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج به پای او دمی ست اين درنگِ درد و رنج به سانِ رود که در نشيبِ دره سر به سنگ میزند رونده باش اميدِ هيچ معجزی ز مرده نيست زنده باش
درجلسه امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه سفید
یک دنیا حرف ناگفتنی
ویک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد* دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی اشک سرسره بازی می کند
عاشقانه قطره را به آغوش میکشد
عشق تو نوشتنی نیست
باتودر برگه ام کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم
وقت تمام است
برگه ها بالا.....
معني دوست دارم : ( د ) داشتن تو حتي براي لحظه اي .به تمام عمر بي كسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي كه لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي كند. ( و)وابسته اي تپش قلب هاي عاشقت هستم كه بروح ساكن من حيات مي بخشد . ( س) سر سپرده ي برق نگاه توام لحضه اي كه مرا در اغوش گرم نگاهت ميهمان كني . ( ت)تك ستاره اي شب هاي بي فانوسم شدي روز ي كه از خدا تكه اي نور طلب كردم (ت) تپش هاي قلبم در گرو عشق توست كه در رگهايم زندگي جاريست . ( د)دوري تو را باور ندارم حتي در رويا كه من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام. ( ا ) ارام دل بي قرار وعاشقم در چشمان تو موج مي زند وقتي به درياي نا ارام اشكهايم مي نگري ( ر ) راز مرگ دلتنگي هايم روزيست كه دستان گرم تو پناه دستان سرد بي نصيبم باشد ( م ) مهتاب مي سوزد تا ابد در اتش عشقت كه درد را به جان خريده است در بازار عاشق
گفته بود دعا میکنم به هم برسید ولی قسمت چیزیه که نمیشه کاریش کرد حالا من موندم و حسرت گفتن یه حقیقت به تو که موجب شد ازم دور بشی افسوس افسوس....
" من نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حسه غریب ، که به صد عشق و هوس می ارزد .....!!!! "