تبليغاتX
پاک ترین عشق برای تو

عشق

هرزمان که عشق اشارتی به شما کرد درپی او بشتابید

هرچند راه او سخت و نا هموار باشد...

 

عشق نه مالک است نه مملوک

زیرا عشق برای عشق کافیست...

                                           ...؟!

خاطرت هست که از خاطر من بی خبری؟

به خدا

خوب تر از خوب تر از خوب تری...

 

قسمت

پرنده ای را که دوستش داری آزادش کن

اگربه سویت باز گشت او هم تو را دوست دارد

اما اگر بازنگشت

بدان قسمت تو نبوده...

 

زندگی بدون عشق=مرگ

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 1:37 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

سخنان بهترین مرد تاریخ ایران

دکتر علی شریعتی

www.haboot.blogfa.com

علی سربداری برادرم ، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای یاد آورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن های غارت و خواب برجان و تن خویش رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و... به مثابه یک «امت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد. علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. هنوز نسل جوان – که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزه آسای خویش را در خلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد. در چنین یأس و با چنین مایه های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است. قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن «روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا شده بود، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع می شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می نامند، بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را – به هر دلیل – بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق. و اما ... برادر! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از «بچه ها» احساس حقارت می کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشبده است که هرگز بدان نمی ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت. آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود. اینک، من همه این ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن. فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است. بغض هزار ها درد، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 22:17 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

وقتی کوچیک بودم دلم میخواست زودتر بزرگ شم .اونقدر بزدرگ که هیچکی نتونه جام تصمیم بگیره هیچکی نتونه بهم زور بگه و بگه این کار رو بکن .دوست داشتم وارد دنیای ادم بزرگا شم تا بدونم دنیاشون چه شکلیه چه رنگیه چه جوریه .

اما حالا که وارد دنیای اونا شدم فهمید دنیا شون برخلاف اسمشون خیلی کوچیکه و همینجور تاریک اونقدر تاریک که از وارد شدن به اون ادم احساس ترس میکنه .اخه دنیاشون پر از دروغ و کلک و سیاهیه .

دنیاشون فقط گول زدن و سو استفاده از همدیگه است .

کم کم داره حالم از دنیاشون بهم می خوره.

دلم میخواد برگردم به همون دنیای بچگی ام دنیای قهر و اشتیای الکی دنیا یکرنگی یکدلی .

دنیای صفا صمیمیت و راستی دنیایی که توش دروغ پیدا نمیشه .تو اون دنیا همه خو دشونن خود واقعی شون .

دلم واسه بچگیام یه ریزه شده واسه اون بچه بازیها جیغ زدنا بازی کردنا وسطیامون دوچرخه سواری با بچه های محلمون کارتونای روزای جمعه ساعت ۲ و موسیقیه اشنای پک پک پک ................

وخیلی چیزای دیگه که همشون برام دلنشین ترین خاطره ها رو میسازن.

کاش میشد واسه به لحظه هم که شده به عقب برگردم و کوچیک شم و خلاصه اش اینه که میخوام از دنیای ادم بزرگا انصراف بدم .

ایا کسی راهشو  بلده به من یاد بده؟؟؟؟؟؟   

                                                                            

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:14 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

عزیزترینم ای کاش میامدی تا دیگر تنها نبودم

ای کاش میامدی تا دیگر انتظار امدنت را نمیکشیدم

ای کاش میامدی تا تن خسته ام را در اغوش گیری

ای کاش میامدی و من را با خود میبردی جایی که فقط من باشم و تو باشی و عشق و امید

ای کاش میامدی تا اشکهایم را با دستان لطیفت از روی گونه هایم پاک کنی

ای کاش میامدی تا به اندازه بی نهایت چهره زیبایت را تماشا میکردم

ای کاش میامدی تا ببینی که از دوریت خورد شده ام

ای کاش میامدی تا یک بار دیگر صدای مهربانت را .

..زلالی چشمانت را و گرمی دستان پاکت را که هیچگاه تجربه نکردم ...با تمام وجود حس کنم

بهترینم ..

 

 

 

..ای کاش میامدی و میگفتی که چند بهار

 دیگر باید منتظر بمانم تا بیایی

 

ای کاش میامدی تا بتو میگفتم

که عشق امدنی است نه اموختنی

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 21:26 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

کاش می گفتی چیست

انچه از چشم تو تا

       عمق وجودم جاریست

                                          تا تو نگاهم می کنی کار من آه کردن است

                                           ای به خدای چشم تو

                                             این چه نگاه کردن است

کاش اینقدر که به خدا می گفتیم

     مشکل بزرگی داریم به مشکل

        می گفتیم خدای بزرگی داریم

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 21:25 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

سلام بهترين من...

کسی آمد که قلبم از آن او بود...آره..

خب پس عشق من دوستت دارم.هميشه گلم...هميشه...چرا فکر می کنی عاشقت نيستم؟جدا اگه اين دلتنگی ها،اين التماسها،اين خنده ها که برای توئه عشق نيست پس عشق چيه؟اگه وقتی ميای دلم می تپه،اين انتظارهای من برای تو عشق نيست پس چيه؟اگه بی خوابی ها،معاشقه ها،گريه ها عشق نيست پس چيه؟ديگه چه جوری بگم عاشقتم؟

اينقدر خاطره انگيزه که دلم می خواد ساکت باشم و فقط حرفاتو از ذهنم عبور بدم...همين!

فيزيک نخوندم عشق من.چه اهميتی داره؟فقط تو مهمی...تو...تويی که نازنينمی...

ساعت 2 هستش گلم.من برم بخوابم...فردا ادامه می دم...جونمی..عمرمی...بوس بوس عشقم...شبت به خير

خب چند روزی گذشته و ....منم دلم گاهی گرفته شايد...

نمی دونم.هضمش سخته...نمی خوام اذيتت کنم.نمی خوام باری روی دوشت باشم...

پروانه ی من،پروانه ی من   بی تو چه کنم؟.....آوای تو شد،هم نغمه ی من

ای لاله ی من،بردی دل من...

گله ای در کار است      آره...گله ای...گله ای...ما به عقب بر نمی گرديم.اما ببين من رفتارمو اصلاح کردم و حالا تويی که....به خودم می گم که ای کاش چشمونم تو رو نمی ديد...شايد به قول سايه خوبيش اينه که حداقل معمولی باهم حرف می زنيم...


 

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 21:24 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

امروز بعد از روزها!

  قاصدک از تو خبری برایم آورد...!

چگونه می خواهم شوق خبر سلامتیت را پنهان کنم؟

امروز دوباره به یاد تو نقشی از غروب کشیدم...

عکس نازنینت را درآغوش کشیدم...وبادونه دونه اشک های پرپرشده ام و بایک دنیاعشق خیالت را آبیاری کردم...!

امروز بعد از روزها!

دوباره عطر خاطراتت به مشامم خورد...طنین صدایت به گوشم رسیدونفس نفس مهرابنیت نوازشم داد...!

امروز فقط خبر سلامتیت راشنیدم

اما امروز...آری امروز...من دوباره زنده شدم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 19:7 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

خیلی وقته حرمت عشق بین ما دو تا شکسته

خیلی وقته قلب خستم دل به هیچکسی نبسته

خیلی وقته که هنوزم عاشق نگات می مونم

خیلی وقته که می دونم بی تو هرگز نمی تونم

این روزا که خاطراتم رنگ پر رنگی گرفته

دست سرنوشت دوباره تو رو از دلم گرفته

نمی تونم که بخونم دیگه حتی نفسی نیست

دیگه حتی واسه موندن واسه من بهونه ای نیست

این روزا که روزگارم خنده از لبام می چینه

دو تا چشمای زمونه قطره اشکامو می بینه

نمی شه از بی وفایی رنگ ابی شدنو خواست

نمی شه تو هق هق شب واپه ی غصه رو برداشت

نمی شه تو قاب شیشه به همه دنیا بخندی

توی لحظه ی شکستن باز بتونی دل ببندی

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:25 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

چنان ریختم که باد ریختنم را احساس نکرد ،چنان سوختم که اتش صفحه های پر شده ام را قورت داد،چنان شکستم

که چهار دیواری کوچک زندگیم شکایتی نکرد،من زندگیم را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم ،من مرگ را چشیدم

همانطور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که به ان نقش و نگار می دادیم .

اری انقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان قورت می دهم

و گرفتار نفرتی هستم که زندگیم را از من چپاول می کند. نگاه کن این تصاویر چقدر زود با هم امیختند تا من بنویسم

این کلمات چه اتفاقی با هم ترکیب شدند تا مرا بسازند ولی من مات شدم به سیاهی به قلبی که هرگز مرا دوست

نداشت به قلبی که پر بود انقدر پر بود که در ان خلیی برای من وجود نداشت .

من غرورم را در زیر عقربه های ساعت شمار به جا گذاشتم و عقب ماندم از گردش تک به تک اعدادی که صفر بودند

نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشید اما مطمینم انتهای من تو نیستی چرا که معنی واقعی محبت را در خودت

گم کرده ای. تو من را ندیدی کور شدی و رفتی انقدر تلخ گذشتی که تلخی ان را بر تک به تک خاطراتم تف می کنم

نمی دانم شاید این قضاوت درستی نباشد شب چیزی می گوید و من چیز دیگری

گاهی صداقت شب را پرستش می کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:24 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

نمی خوام که خوابتو ببینم؛

چون خیال تو خوشتر از خوابه.

اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال گوشه ای گشتی تا گر یه کنی؛

صدام کن: قول نمی دم اشکاتو پاک کنم؛

منم باها ت گریه می کنم.

اگه دنبال مجسمهی سکوت گشتی تا سرش داد بز نی؛صدام کن:

قول می دم ساکت بمونم.

اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت را در آن دفن کنی؛ صدام کن:

قلبم تنها خرابه ی وجود توست.

اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم؛ بهم نگو کجا یی:

فقط یه لحظه چشمات رو ببند و بهم فکر کن

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:22 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

می ترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی

نداشته باشم،می ترسم كلمات نتوانند شوق مرا

به تو توصیف كنند. می ترسم كبوترانی كه به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند. شب طولانی شده

است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:19 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

تنها شاهد اشک های شبانه ام همین صفحه سفید و جوهر سیاه است هرگز

نخواستم كسی این لحظه های ناآشنا وفروریختن اشک را بر گونه هایم

ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی

صدایم را نشنود اما تو , تو که از گریه های پنهانی من باخبری چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر

می کند

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:17 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبو تر... به

پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر.... به

شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر.. به

عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش

نيستم...........

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:16 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

درسايه شقايق

                     

                      امواج گيسوان تو

                           

                            شامگاه

                        

                         مرا مي برد

 

باموج هاي رود.

 

وقتي به روي آب گذر مي كرديم

 

باماه بيشه ها

 

پيراهنت به دامن خاري

                          

                           اويخت

                          

                           انگاه تو

                  

                   باماه بيشه ماندي و

 

من با آب

 

از دشت ها گذشتم و

                    

                     درشيب هاي تند

                     

                      زمين را گم كردم

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 11:8 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

   تو که نیستی تا ببینی, گریه های هر شب من

                                              بی حضور عاشق تو, چه عجیبه گریه کردن   

          تو که نیستی تا ببینی , دل اسمون شکسته

                                              جاده تا صبح قیامت , منو این پاهای خسته

           با عبور هر ستاره  روح سبز تو رو دیدم

                                               زیر قطره های بارون صدای پاتو شنیدم 

 

 

                             زیر سقف کبود اسمان نشسته ام

               و به رسم عادت همیشگی به تو و خاطرات شیرین

                                   با تو بودن می اندیشم

     تویی که بودنت

 خزان سرد و بی روح قلبم را بهاری گرم و شاداب بخشید

    تویی که داشتنت

    گرمابخش زندگی سرد و پر اندوهم بوده و هست

    تویی که بهترینی

   و من با همه ی وجودم دوستت دارم ....

                             منی که بی تو لبهای خشکم راه خنده را گم کرده

              و

                 قلب خسته ام دلیل شادی را از یاد می برد

                        پس بازگرد .....

             بازگرد که باز زندگیم در فراقت رنگ خزان گرفته

                                            شهاب نازنینم        

 

 

  مرا صدبار از خود برانی     دوستـــت دارم

    به زندان خیانت هم کشانی    دوستـــت دارم

                      چه سود از مهر ورزیدن

                       چه حاصل از وفا کردن

   مرا لایق بدانی  یا ندانی     دوستـــت دارم

 

TinyPic image 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 20:7 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد انهمه پیمان که از آن لب  خندان بشنیدمو هرگز خبری نشد از آن

کی آئی به برم ای شمع سحرم در بزمم نفسی تو

بنشین تاج سرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه

جان به تنم ده

چون به سر آمد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم

زان که بندد دیار غم

گشته ام غم گسار غم

امید اهل وفا تویی

رفته راه خطا توئی

آفت جان ما توئی

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 19:55 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

 

در خيالم گاه گويم :

 

اين همه رنج و عذاب بهر چه است

 

زين دو روز عمر خير و خوشيش مال كه است

 

آنچه ما ديديم جز درد و غمي بيش نبود

 

پس رفاه و شاديش مال كه است

 

حاصل اين رنج بي پايان ما چيست فلك

 

سود و نفع و ثروتش مال كه است

 

ساقيا جامي بده از بهر غم

     كين دو روز عمر روزي ديگرش نيز برفت .

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:42 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

رمز سکوت

 

چند هفته ای بود که احساس سردرگمی می کردم.چون مشکلات

 

زیادی را تحمل کرده بودم و حالا خسته بودم. با هر کس که حرف

 

می زدم و هر جا که می رفتم این حس دردآور با من بود. به محض

 

این که تنها می شدم به درگاه خدا شروع به داد و فریاد و گله می

 

کردم.ولی خالی نمی شدم . تا شبی که روی تراس لباس پهن می

 

کردم ,چشمم به ماه و ستاره های ریز و درشت  روی دامن سیاه

 

شب افتاد. چقدر بی صدا سوسومی زدند. نمی دانم چه حسی به من

 

دست داد که ناخودآگاه خسته و مطیع نشستم. در سکوت محض

 

نگاه کردم و گوش دادم. بهترین دقایق را سپری می کردم چون

 

وجود خدا را فقط برای خودم درک می کردم. همان جا بود, نزدیک

 

و دست یافتنی, صحبتی بین ما رد و بدل نشد. فقط سکوت بود و

 

قطرات اشک بر پهنای صورتم. آرام شدم, آرام تر از کودکی در

 

آغوش مادرش, آزاد و رها, سبک و لبریز.چند روز بعد از این

 

ماجرا به طور اتفاقی این مطلب را در کتابی خواندم: چنان چه با

 

شدت تمام راز و نیاز می کنیم ولی احساس ارتباط روحی و معنوی

 

مطلوب نداریم شاید وقت آن رسیده که کمتر فرستنده باشیم و کمی

 

بیشتر گوش دهیم. شاید خداوند منتظر فرصتی است تا با ما صحبت

 

کند, اما هرگز قادر نبوده به واسطه ترافیک بالای پیامهای فرستاده

 

شده ما حتی یک کلمه با ما صحبت کند. حالا می فهمم که چرا افراد

 

با تجربه مثل پدربزرگ و مادربزرگ ها بیشتر اوقات مهر سکوت

 

بر لب های شان نقش بسته است چون ان ها به رمز سکوت پی

 

برده اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:41 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

جايي هست كه جز تو هيچ كس نمي تواند آن را پر كند. كاري هست كه جز تو هيچ كس قادر به انجامش نيست.

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 15:56 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

Image and video hosting by TinyPic
 

شب تولد پدر بود
همه چيز مثل هرشب حالت رو به هم مي زد
نگاه خشم آلود مادر به پدر
صداي محكم بسته شدن در اتاق برادرم
و من كه از ترس نمي تونستم هديه ام رو به پدر بدم
اما جرات بخرج دادم ميخواستم جو رو عوض كنم هديه ام رو به پدر تعارف زدم
اونهم با عصبانيت همراه با خنده از دستم كشيد و كاغذ كادوي زيباي اونرو پاره كرد
جعبه كه باز شد پدر توي چشماش خون جمع شد .و تا مي تونست با مشت و لگد خوارم كرد
نه اون شب و نه هيچ وقت ديگه هيچ كس نفهميد كه چرا من جعبه ي خالي رو به پدر دادم
چون هيچ كس ازم نپرسيد تا بهش بگم اون جعبه خالي نبود
من اون جعبه رو با بوسه و عشق پر كرده بودم و هيچ كس اين رو نديد

چون نميخواست ببينه !!

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 18:56 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

Image and video hosting by TinyPic
 

داد معشوقه به عاشق پيغام

كه كند مادر تو،با من جنگ

هركجا بيندم ، از دور كند

چهره پر چين و جبين پرآژنگ

با نگاه غضب آلود زند

بر دل نازك من تير خدنگ

از در خانه مرا طرد كند

همچو سنگ از دهن قلامسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است

شهد دركام من و توست شرنگ

نشوم يكدل و يكرنگ تو را

تا نسازي دل او از خون رنگ

گر تو خواهي به وصالم برسي

بايد اين ساعت بي خوف و درنگ

روي و سينه ي تنگش بدري

دل برون آري از آن سينه ي تنگ

گرم و خونين به منش باز آري

تا برد ز آيينه ي قلبم زنگ

عاشق بيخرد ، ناهنجار

نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ

حرمت مادري از ياد ببرد

مست از آن باده و ديوانه ز بنگ

رفت و مادر را بيا فكند به خاك

سينه بدريد و دل آورد به چنگ

قصد سر منزل معشوقه نمود

د ل مادر بكفش چون نا رنگ

از قضا خورد ، دم در به زمين

و اندكي رنجه شد او را آرنگ

از زمين باز چو برخاست نمود

پي برداشتن دل آهنگ

ديد كز آن دل آغشته به خون

آيد آهسته برون اين آهنگ

آه دست پسرم يافت خراش

واي پاي پسرم خورد به سنگ

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 18:55 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |


دلم خیلی واست تنگ شده

خیلی دوست دارم بیبینمت ولی.........

دلم از این همه فاصله گرفته . از این همه اشک که به خاطر دوریم

از تو میریزم خسته نشدم ولی از

 اینکه نباید به کسی بگم که چقدر دوستت دارم ناراحتم.

همیشه میگفتم این عشق چی میتونه باشه که من به خاطرش غرورم رو

 زیر پا بزارم اما حالا دارم با چشمای خودم میبینم که زیر پای تو نشستم

انقدر به تو محتاج شدم که نفس هام اسم تو شده

تازه باید مواظب باشم که بلند هم اسمتو نگم .درسته گفتی من همیشه

به یادت هستم درسته گفتی که منو دوست داری ولی من یه خواهش

میکنم نه نگو. کمکم کن این فاصله ها رو زود تر از بین ببرم

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 2:21 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

زنده باش

 

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورقِ به گل نشسته‌ای ست زندگی؟

در اين خرابِ ريخته

که رنگِ عاقبت ازو گريخته

به بن رسيده راهِ بسته‌ای‌ست زندگی!

چه سهمناک بود سيلِ حادثه

زمين و آسمان زهم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب در کبودِ دره‌های آب غرق شد

هوا بد است

تو با کدام باد ميروی؟

چه ابرِ تيره‌ای گرفته سينه‌ی تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دلِ تو وا نمی‌شود

تو از هزاره‌هایِ دور آمدی

درين درازنایِ خون فشان

به هر قدم نشانِ نقشِ پایِ توست

درين درشتناکِ ديولاخ

ز هر طرف طنينِ گام‌های ره‌ گشای توست

بلند و پستِ اين گشاده دامگاهِ ننگ و نام

به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

به گوشِ بيستون هنوز

صدایِ تيشه‌های توست

چه تازيانه‌ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق

که استوار ماند در هجومِ هر گزند

نگاه کن

هنوز آن بلندِ دور

آن سپيده آن شکوفه زارِ انفجارِ نور

کهربای آرزوست

سپيده‌ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست

به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن

سِزد اگر هزار بار

بيفتی از نشيبِ راه و باز

رو نهی بدان راز

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگينه‌ی شکسته‌ای ست

که سروِ راست هم درو شکسته می نمايدت

چنان نشسته کوه در کمينِ دره‌هایِ اين غروبِ تنگ

که راه بسته می‌نمايدت

زمانِ بی کرانه را

تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج

به پای او دمی ست اين درنگِ درد و رنج

به سانِ رود

که در نشيبِ دره سر به سنگ می‌زند

رونده باش

اميدِ هيچ معجزی ز مرده نيست

 

زنده باش

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 14:4 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

 

درجلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

ویک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد* دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی اشک سرسره بازی می کند

عاشقانه قطره را به آغوش میکشد

عشق تو نوشتنی نیست

باتودر برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است

برگه ها بالا.....

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 23:32 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

معني دوست دارم :

( د ) داشتن تو حتي براي لحظه اي .به تمام عمر بي كسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي كه لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي كند.

( و)وابسته اي تپش قلب هاي عاشقت هستم كه بروح ساكن من حيات مي بخشد .

( س) سر سپرده ي برق نگاه توام  لحضه اي كه مرا در اغوش گرم نگاهت ميهمان كني .

( ت)تك ستاره اي شب هاي بي فانوسم شدي روز ي كه از خدا تكه اي نور طلب كردم

(ت) تپش هاي قلبم در گرو عشق توست كه در رگهايم زندگي جاريست .

( د)دوري تو را باور ندارم حتي در رويا كه من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام.

( ا ) ارام دل بي قرار وعاشقم در چشمان تو موج مي زند وقتي به درياي نا ارام اشكهايم مي نگري

( ر ) راز مرگ دلتنگي هايم  روزيست كه دستان گرم تو پناه دستان سرد بي نصيبم باشد

( م ) مهتاب مي سوزد تا ابد  در اتش عشقت كه درد را به جان خريده است در بازار عاشق

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 3:9 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |

گفته بود دعا میکنم به هم برسید ولی قسمت چیزیه که نمیشه کاریش کرد حالا من موندم و حسرت گفتن یه حقیقت به تو که موجب شد ازم دور بشی افسوس افسوس....

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 3:8 توسط بهتـــــــــــــــــــرین |